حكيم زجاجى
849
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
خدا روزى متقى كرد گنج * چو او از براى خدا برد رنج بهزودى زرش را عوض بازداد * بشد متقى ز آن همه گنج شاد به درويش بخشيد از آن بيشتر * نزد بر دل از بهر زر نيشتر چو ديگر كسان زر به دشمن نماند * به دست خود آن جمله را برفشاند كنون كان گهر [ نيست ] اين نام هست * برآور گر از نيكويى كام هست بده « 1 » شاد كان خوشخيام « 2 » آن توست * اگر نان تو رفت نام آن توست خلافى در آن لشكر آمد پديد * پى زر بسى بود گفت و شنيد سپاهش سراسر به هم برفتاد * بدان مهتران آتش اندر فتاد گروهى سوى هند رفتند باز * جگرخسته چون كبك از چنگ باز گروهى بر ابن حمدان شدند * چو تنداژدها تيزدندان شدند بر متقى « 3 » راهدارى نماند * وز آنجمله لشكر سوارى نماند بريدى « 4 » طمع كرد در مال شاه * چو ز او دور مىديد خيل و سپاه ز يك نيمه آن بدنشان مال برد * دل متقى را به غم مىسپرد گهى ابن حمدان « 5 » برآورد سر * ز مخزن به مردى برون برد زر اميرى بغداد بگرفت مرد * كسى دفع آن دون ناكس نكرد شد از چشمها متقى اشكريز * به موصل شد آن كامران در گريز بريدى بيامد به بغداد باز * ميان اندرون حربها شد دراز سرانجام شد كشته اندر نبرد * امير سران ابن حمدان به درد بريدى « 6 » به واسط شد از بيم ترك * يكى ترك بد همچو درندهگرگ ورا توزون تاجرى بود نام * امير جهان گشت آن خويشكام به موصل فرستاد خط و رسول * بر متقى « 7 » مهتر بااصول ز موصل درون ميل بغداد كرد * بر او توزون ترك بيداد كرد چو نزديك بغداد شد سرفراز * ورا توزون ترك شد پيشباز
--> ( 1 ) به دو ( 2 ) ميام ( 3 ) مكتفى ( 4 ) ابو الحسن البريدى ( 5 ) چون به موصل رسيد ناصر الدوله بن حمدان از سر راهش دور شد ، تاريخ طبرى ، ترجمهء پاينده ، 5 / 2314 . ( 6 ) بديدن ( 7 ) مقتضى